چه کنم؟؟؟
هم دوست دارم ، هم دلم واست تنگ میشه ، هم رفتارات و حرفات میره رو مخم و اذیتم میکنه.
سمیرا تو نمیتونی یه دوستی متعارف داشته باشی؟
همش باید متلک بگی؟
رسوندن یه زن ۳۵ ساله که شوهر و ۲ تا بچه داره و از نظر اعتقادی در حد بالاییه چرا تورو اذیت میکنه.
نه من و نه اون هیچکدوم نظر بدی نداریم.
چرا اراجیف یه دختر ... رو قبول میکنی.
من که توضیح دادم قضیه چی بود ، چرا خودت خراب میکنی ، چرا به من شک داری؟
من حتی سیم کارتم رو هم عوض کردم ولی مشکلم تو اس ام اس حل نشد ، چرا باور نمیکنی و تیکه میندازی؟
بهم گفتی نه زنگ بزنم نه اس ام اس بدم منم همین کار رو میکنم با اینکه خیلی سخته ولی تحمل میکنم دیگه نه زنگ میزنم نه اس ام اس میدم.
تو کلاس کنار هر کی میخوای بشین و باهاش بگو و بخند...!!!
درسته که ما همدیگرو زیاد نمیدیدیم ولی همین که میدونستم با من هستی کافی بود ولی الان دلم واست تنگ شده کی جمعه میرسه...!!!
خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان
روز اول که سرشتند ز گل پیکرشان سنگی اندر گلشان بود که آن شد دلشان
بی انصاف
نه میشه با تو سر کنم نه میشه از تو بگذرم
بیا به داد به من برس من از تو مبتلا ترم
بگو کجا رها شدیم،بگو کجای رفتنیم
من از تو درگریز تو چرا همیشه با منی
کسی به جز تو یار من نیست گذشتن از تو کار من نیست به جز خیال تو هنوزم ببین کسی کنار من نیست
دوباره تپش داره نفسمو می گیره
دوباره هوا داره پی حرف تو می ره
این خونه بی تو طاقت زندگی نداره
حتی نفسهام تورو به یاد من می یاره
کسی به جز تو یار من نیست گذشتن از تو کار من نیست به جز خیال تو هنوزم ببین کسی کنار من نیست
با زندگیم بازی کردن
بنام معبود پاییز و عشق و دلبستگی
سلام به نازنینی که دیروز عاشقیمان مرا بیش از غرورش دوست می داشت،اما امروز عاشقی که بالا رفتن از صخره ها کمی دشوارتر است،غرورش را بیش از من دوست دارد.
اومدم تا بقیه داستان و براتون بگم.
روز 21/7/87 بود که من به آرش گفتم نظر مامان اینا چی بود آرش گفت که از صبح خونه نرفتم خبر ندارم گفت الان واسه شام می رم ازشون می پرسم و بهت زنگ می زنم منم گفتم که منتظرت می مونم.
توی این چند ساعت دلم مثل سیر و سرکه می جوشید داشتم از دلهره می مردم
که بالاخره آرش زنگ زد ولی ای کاش هیچوقت زنگ نمی زد خلاصه جواب دادم گوشی و دیدم صدای آرش قصه دار فهمیدم که یه چیزی شده بهش گفتم بگو چی شده راضی نیستن درسته اونم گفت آخه چرا بابات از من هیچ سوالی نکرد از همون اول از یه حرف کوچیک یه بهونه بزرگ ساختن دوتاییمون شروع کردیم به گریه کردن آرش بعد یه مدت سیگار نکشیدن اون شب کشید ازش پرسیدم چه طوری ازشون پرسیدی گفت سر سفره شام بودیم که من گفتم خواب نظرتون چیه که مامانش با نارضایتی جوابشو میده و اونم از خونه می زنه بیرون آرش به من گفت که من تورو به زور به دست می یارم اونجا بهش گفتم که اول خانوادت بعد من.
از همونجا شروع شد! بله آقا آرش کم اورد! و به فکر این که به یه دختر قول داده و دل اونو به زندگی کردن با خودش خوش کرده بود نبود.
روز 22/7/87 بود که من سر کار بودم و مامان آرش زنگ می زنه محل کار من
و مخالفتشون بجای اینکه به خانوادم بگه به من می گه آخه من به چه رویی به خانوادم بگم بعد از این همه جنگ و دعواهایی که من باهاشون کردم.
مامانش به من گفت که خودتون بریدین دوختین اول من باید تورو می دیدم بعد ولی شما نذاشتین!! من نمی دونم کی مامان آرش خواست من و ببینه من نخواستم چه طور اکرم (خواهرش) منو خواست ببینه من بخاطره آرش رفتم پیشش من بخاطره آرش مامانشم می دیدم من بخاطره آرش هر کاری می کردم اینا چیزی نبود.
منم هیچ جوابی نداشتم که به مامانش بگم فقط گفتم باشه،باشه،بعدشم قطع کردم که بعد حرف در اوردن که من هر چی از دهنم در می یاد به مامانش می گم.
بعد از یه شوک جانانه زنگ می زنم به آرش می گم اونجا چند تا بد و بیرا می گم اونم از عصبانیت بود از اینکه چه بلایی سرم اومده اینکه بدبخت شدم اینکه جواب خانوادم و چی بدم آرش گفت بهم فرصت بده درستش می کنم اونجا همکارش با من صحبت کرد گفت که آروم باشم همه چی درست می شه آرش می ره با باباش حرف می زنه اگه نتونست خودم حرف می زنم راضیش می کنم ولی فقط حرفش و پیش من زدن هیچ عملی نکردن و من و همچنان دیوانه کردن.
نه گفتن خانواده آرش همانا و نرسیدن ما هم همانا.
دیگه نمی تونم بنویسم.![]()
خواستگاری

سلام.
با فصل پاییز چه طورین خوش می گذره.
امروز یه روز خاص بود واسه من دقیقاً یک سال از خواستکاری من و آرش می گذره روز 20/7 87 و الان آرش مشهد رفته پیش امام رضا 20/7/88
روزی که من آرش لحظه شماری می کردیم واسش ولی ای کاش هیچ وقت این روز نمی یومد حالا بذارین واستون داستان شب خواستگاریمون و بگم.
سال 87 بود فصل پاییز روز پنجشنبه 18 مهر ماه بابای آرش زنگ می زنه به بابای من و روز خواستگاری مشخص می کنن می شه دو روز بعد یعنی شنبه شب از ساعت 7 به بعد.
من و آرش فرداییش روز 19 مهر دانشگاه کلاس داشتیم که بعد از اتمام کلاسمون که فکر می کنم استادمون نیومده بود با هم رفتبم بیرون با sevda یه پراید سفید که تمام خوشیهای من قصه های من توی اون ماشین بود انقدر آرش حرف زد واسه زندگی که می خواستیم با هم شروع کنیم و منم فقط می گفتم چشم اگه اون موقع آرش می گفت بمیر می مردم.
بگذریم.
وای اگه بدونید چه استرسی داشتیم دوتایی! هی آرش می گفت سمیرا فردا شب بعد که آرش آروم می شد من اذیتش می کردم یادش می نداختم می گفتم آرش فردا شب خلاصه با خوشی منو رسوند جلوی خونمون که همین که آرش رفت بابای من در خونمونو باز کرد اومد بیرون کلی سوتی شد ولی هیچی نگفت چون می دونست چقدر آرش و دوست دارم.
می رسیم به روز خواستگاری صبح هم من و هم آرش رفتیم سر کار که ساعت 2 برگشتیم من رفتم یه دوش گرفتم بعد آرش رفت به قول خودش داماد باید بره حموم البته هر کسی خونه خودش رفت سوء تفاهم نشه یه وقت.
بعد کم کم استرسهای من شروع شد هی می گفتم خدا پس چرا ساعت 7 نمی شه من وسایل پذیرایی رو آماده کردم میوه و شیرینی و چیدم و روی میز آماده گذاشتم.
بعدشم خودم رفتم لباسامو پوشیدم و منتظر موندم اگه بدونید چی کشیدم مردمو زنده شدم.
بالاخره ساعت 8 اومدن نمی دونستم استرسمو کنترل کنم یا خوشحالیمو خلاصه اینا اومدن رفتن نشستن بعد از چند دقیقه بعد من چای بردم ضربان قلبم هی تندتر میشد.
به همه چای دادم اول بابا بعد مامان بعد فاطمه بعد اکرم بعدشم آرش خوشگلم بعد هم خانواده خودم.
بعد از خوردن چای من رفتم بیرون البته اون شب درباره همه چی صحبت شد به جز من و آرش.
مامان آرش با خواهراش اومدن پیش من که به قول بابام منو ببینن که یه عروس کچل نباشه با من صحبت کردن بعد هم رفتن بیرون که خواهره من بهشون شیرینی طارف کرد که اونا نخوردن یعنی ما مخالفیم که البته از همون اولشم مخالف بودنا مراسم خواستگاری فرمالیته بود.
بالاخره اینا رفتن و مامانم اینا با من یه برخوردم داشتن.
سرتونو درد نیارم از این شب به بعد من فقط قصه دارم و بدبختیام شروع می شه حرفایی که پشت سر من و خانوادم شد بیشتر آزارم می داد که من اثلاً برای خانوادم مهم نیستم و منو می خان از سرشون باز کنن و کلی حرفای دیگه بیچاره خواهرم چون اون قصدش فقط رسیدن ما به هم بود که اونم متهم کردن به دخالت در زندگی من! اون خودش انقدر مشکل داشت که به دخالت در زندگی من نمی رسید.
بقیه داستان و بعد واستون آپ می کنم.
یک ساله عشقمو ازم گرفتن
سلام.
خوبین؟
یه چند وقتی هست که انقدر سره من و آرش جون شلوغ شده که اثلا وقت نداریم چیزی بنویسیم مگر اینکه دلمون تنگ بشه بخواییم بیاییم از دلتنگیمون بنویسیم مثل الان من یه چند روزی که دوباره گذشتم داره یادم می یاد نمی دونم چرا اینجوری شدم اثلا به گذشتم فکر نمی کنم ناخود آگاه به ذهنم می رسه و یه بغذی سنگینی می کنه توی گلوم چشامم پر از اشک می شه جالبش اینجاس که وقتی یاد اون روزا می افتم اتفاقاتی که واسمون افتاده بود دوباره بعد از یک سال اون شخصیتها رو می بینم نمی دونم چرا اینجوریه یعنی چی؟خدا می خواد چی و به من نشون بده شایدم از عذاب کشیدن من لذت می بره شایدم اثلا نمی خواد که من فراموش کنم البته اینو بگما سال گذشته این موقع خوش خوشانمون بود هیچ ناراحتی نداشتیم حالا قصه خوردنای من مونده گریه هام مونده.
اینو که دارم می نویسم همینجوری از چشام اشک می یاد دست خودم نیست نمی تونم خودمو کنترل کنم.
توی قضیه عاشقیه من و آرش فقط من اینجا ضربه اصلی و خوردم آرش که انقدر مشغله شغلیش زیاده که اثلا به ذهنشم نمی رسه البته حق داره فکر کنه واسه چی،واسه کی،چیزی که از نظر همه تموم شدس ولی هنوز توی ذهنه من هست اگه از مامان بابای آرش بپرسین که خواستگاری همچین دختری رفتید باید خودتون قضیه من و آرش واسشون تعریف کنید چون اونا از همون فردای خواستگاری همه چیز و از ذهنشون پاک کردن و هیچی یادشون نمی یاد.
خدایا کمکم کن آخه تو که من و به آرش نرسوندی پس چرا گذشتمو واسم تکرار می کنی من دارم عذاب می کشم اثلا حال درست و حسابی ندارم این روزا.
الهی قربونش برم من فداش بشم عزیزم الان رزجرد داره هندونه می خوره سرمانخوری جیگر من هوا سرده.
نمی دونید که من چقدر این آرش و دوست دارم.
ولی خیلی شانس داره توی این یک سال چندین بار از هم جدا شدیم ولی هر بار علاقم بیشتر می شد چون من از یکی که بدم بیاد دیگه اومده هر کاریم کنه تو دلم جا نمی گیره ولی من نمی دونم این پسره چی داره مهره مار داره.
کاش یه کسی بود که منو درک می کرد
جواب این دل شکسته منو کی می خواد بده!
خدا چرا دل منو شکستن چرا دستای عشقمو به زندگی نبستن
دارم می سوزم
25 ساله شده گلم
Happy birthday ![]()
مبارک مبارک، تولدت مبارک
مبارک مبارک، تولدت مبارک
مبارک مبارک، تولدت مبارک
مبارک مبارک، تولدت مبارک![]()
![]()
ببین طلوع چشمات، به دنیا چه قشنگه
نگاه شیطون تو صمیمی و یه رنگه
روز تولد توست، همه میگن مبارک
منم میگم عزیزم، تولدت مبارک
![]()
![]()
![]()
گل ها رو تو گلدون جا بدید، باغچه ها رو آبپاشی کنید
همه کوچه ها چراغونی، خونه ها رو نقّاشی کنید
ماه و ستاره درمیاد، تو اومدی به جشنمون
می ارزه برق چشم تو به نور سر تا پاشون
![]()
![]()
![]()
![]()
روز به این قشنگی، هرگز کسی ندیده
صدای ساز و آواز، به آسمون رسیده
امروز فقط روز توست، می خوام دنیا بدونه
برای اسم زیبات، می خونم عاشقونه
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تو آمدی به دنیا، تو قلب من نشستی
خوش آمدی عزیزم، که عشق من تو هستی
منم تا دنیا دنیاست، قدر تو رو می دونم
امروز تولّد توست، از ته دل می خونم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تولدت مبارک، مبارک و مبارک
تولدت مبارک، مبارک و مبارک
تولدت مبارک، مبارک و مبارک
تولدت مبارک، مبارک و مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()